گلواژههای ماندگار بوستان ادب-شعر خانم دشتی شجاع سرگروه محترم سعداباد
گلواژههای ماندگار بوستان ادب
+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/۰۷ ساعت 9:18 توسط گروه زبان و ادبیات فارسی
|
گلواژههای ماندگار بوستان ادب
نه !
بگذار تا بشکنم
این بغض را
درست حوالی یک روز آبانی بود
که دلم
میان گیر و دار حادثه، خبر
و کوچه های بارانی «گتوند»
سه شنبه را به سوگ نشست
درست حوالی آبان هزار وسیصدودرد بود
که ناباوری
برایم باور شد
ودر انتظار سلامی نو
واژه
واژه
سطر
سطر
رفتنت را گریستم
درست حوالی سال هزار و سیصد و فاصله بود
که سه شنبه ای ناگزیر
میان حادثه، خبر
و کوچه های سرد« گتوند »
خدا کوه را آفرید
درست حوالی بغض
تنهایی
غروب
وباران : بود
قطار رفت
تو رفتی .
و ایستگاه مرا در خود جوید.