سرزمینم! ای وطن! من با تو می­گویم سخن

بشنو از من آن حقیقت­های شیرین کهن

با تو از دانش، بزرگی، برتری گفتن سزاست

از حماسه، عشق و شعر و شاعری گفتن رواست

از گلستان ادب گل­واژه­ها را چیده­ام

هر گلی را با شمیم ناب خود بوییده­ام

«رودکی» سلطان شعر و شاعری استاد بود

محتوای حرف و شعرش سربه­سر ارشاد بود

تا که «فردوسی» سخن از جنگ و ازتدبیر گفت

گوش هر داننده­ای با جان سخن­هایش شنُفت

آن حکیم توس، رستم را به میدان باز خواند

ظلم اژدرها و خواری را ز ایران باز راند

فرّخی با «کاروان حلّه» رفت از سیستان

تار و پود حلّه­اش رنگین­تر از رنگین کمان

بیستون از داغ عاشق سینه­اش صد چاک شد

لیلی از هجران مجنون گلرخش بر خاک شد

هفت شهر عشق را «عطّار» دانا گشته بود

شیخ صنعان از غم ترسا بچه سرگشته بود

پیر والا، «مولوی» از نی حکایت ساز کرد

نغمه­ی عشق و جدایی را ز سر آغاز کرد

«سعدی» شیرین­سخن از عشق و مستی راز گفت

«حافظ» از میخانه و ساقی سخن­ها باز گفت

سرزمین آریایی! مرز و بوم پرگهر!

گوش کن با جان و دل از من سخن­های دگر

شعر ایران عشق  و شور و مستیش از سر گرفت

قافیه در شعر نو شکلی دگرگون­تر گرفت

با پر ِ «ققنوس ِ» نیما، شعر نو پرواز کرد

با مشیری شعر «کوچه» نغمه­ی ره، ساز کرد

«مرگ انسانیت ِ» وی صحبت از یک برگ نیست

صحبت از مرگ وجدایی، صحبت از یک ننگ نیست

صحبت از مرگ محبّت، مرگ عشق و زندگی است

صحبت از فقر مروّت، صحبت از آزادگی است

«شاملو» تفسیر شعرش زیستن با مردم است

در «زمستان ِ» اخوان، «دست پنهان، دل گم» است

شعر «سهراب سپهری» چون که از سرزندگی است

چشم­ها را چون بشویی سربه­سر تابندگی است

زشت رو «کرکس» به شعرش بس فریبا آمده است

بی صفا «شبدر»، به چشمش وه چه زیبا آمده است

چون «فروغ» آن عشق و لذّت در کلامش تازه شد

در «تولّدهای دیگر»، شعر او آوازه شد

مهدی شیرازی از «امواج سندش» راز گفت

قصه­ی ایثار خوارزمی به گوشم باز گفت

با «رهی» راهی زدم در بزم مستی، اوج عشق

ردّ پای سعدی آمد، در کلامش موج عشق

«شهریار» استاد شعر و شاعری ممتاز بود

با «مناجات» علی وی در نیاز و راز بود

شعر «پروین» هرچه خوانی، خوبی و وارستگی است

جهل و بیداد بشر هم، جمله از بدبندگی است

کشورم! مهد هنر! من بر تو می­نازم وطن

هر وجب خاک تو را می­بوسم ای ایران من!

تا ابد جاوید باشی و سرافراز و عزیز

دشمن ِ بیگانه از خاکت همیشه در گریز

با تو گفتم اندکی از چهره­های ماندگار

تا که جاویدان بماند شعر من در روزگار

عذر تقصیر آورم گر شاعری ماند از قلم

«مثنوی هفتادمن کاغذشود» چون بشمرم

بیش از این دیگر مجال گفتن و تکرار نیست

در حریم عشق و مستی بیش از این­ها بار نیست

طیبه دشتی شجاع

دبیر و سرگروه آموزشی ادبیات فارسی منطقه سعدآباد استان بوشهر