مدارا وتساهل در غزل حافظ
غزل دراين دوره به دوقسمت غزل عاشقانه وعارفانه تقسيم مي شد .غزل عاشقانه را سعدي به اوج خودرسانيده ، اما همانطوري كه غزل عارفانه درحال پيشرفت بود نثر عارفانه هم پابه پاي آن پيشرفت مي كرد ودراين پيشرفت همه جانبه عرفان، تحولات اجتماعي سختي كه ازآغاز قرن ششم وبعدازآن درايران حاصل گرديده بود، پايدارشدن اعتقادات مذهبي،توجه به مشايخ صوفيه وراسخ گرديدن اعتقادات مردم نسبت به مقا مات عرفاني بود.
از آنجايي كه تصوف از قرن ششم به بعد ادبيات فارسي رابه نحو عجيبي تسخير كرد و در فكر و انديشه همه مردم از جمله شعرا و نويسندگان تا ثير گذاشت ؛رواج اين انديشه، انديشه اي عرفاني را به دنبال داشت و به جرات مي توان گفت كه كمتر شاعري را در اين دوره مي توان يافت كه از عرفان بي بهره باشد .رواج اين انديشه با سرشت نويسندگان و شاعران آميخته شد و با اين وجود بدون شك اند يشه ها ي شخصي در كردا رو رفتار آنان موثر خواهد بود.«از موضوعاتي كه مخصوصا در قرن ششم در شعر فارسي بشدت رخنه كرد تصوف وعرفان بود .توجه به افكار عرفاني در شعر البته در قرن ششم زودتر صورت گرفت وليكن اثر بين و آشكار آن را از اين قرن در اشعار فارسي مي بيبنيم»1
شعر عرفاني باتكيه بر عواطف انساني و پيش كشيدن اصولي مثل تسامح و مدارا.مهر و محبت ودوستي،بي نيازي و آزادگي با يادآوري ارزش وجودي انسان ا و را به سوي كمال و سر نهادن بر آستان حق دعوت مي كند.
همانطوري كه از شعر و انديشه ي شعراي اين دوره بر مي آيد اين شاعران داراي روحيه اي آسا نگيري و مدارا گرايانه اي هستند .عرفان مكتبي است كه ايجاد مهر ومدارا ميان انسانها مي كند و خشونت و سر كشي را منع مي كند .
حكايت هاي زندگي بزرگان تصوف و آثار گرانبها و عظيم آنان مشحون از مهر ومحبت و مروّت و مدارا و پرهيز از خشونت و تعصب است كه سر منشأ بسياري از كشمكشها و جنگ هاي بي حاصل فرقه اي بوده است .حال در اينجا نگاهي به شعر و انديشه ي تني چند از شاعران اين دوره مي پردازيم.
«مدارا به مثابه پاره ي شخصيتي»
تسامح و مدارا د رشخصيت مولانا
از برجسته ترين شاعراني كه د رعرصه ادبيات ما سمبل مهر ومدارا، گذشت و فداكاري و عشق و حقيقت است كسي جز مولانا جلال الدين بلخي رومي يا همان خداوندگار عشق وعرفان نيست .با يد او را از سلاله پيامبران شعر و ادب فار سي بلكه از خلاق ترين آنها دانست .زندگيش سرا پا معني و عشق بود وي را بايد آموزگار بزرگ عرفان و تصوف دانست . "وي سر چشمه ي خوشيها را جان مي شمارد و در طريقت ريا و خود پرستي را به مثابه بند وزنجير آهني مي شناسد كه مانع سير روح در معراج كمال مي شود .بنابر اين اخلاص و پاكي نيت را هم در علم و هم در عمل لازم مي داند و تاكيد مي كند كه انسا ن بايد در اعمال خود جز به خدا نظر نداشته باشد."1
اين شاعر و عارف توانا نه تنها در قلب مسلمان زمان خويش جاي گرفته است بلكه در بين ساير ملل ومذاهب مختلف از محبوبيت عالي برخوردار است .
مولانا نه تنها يك شاعر بلكه عارف شيفته و به تمام معنا مي باشد .مدارا و مساهله ي وي حتي در مورد تمام مذاهب چنان بود كه بعد از مرگ وي همگان گريان و اغلب مردا ن جامه دران و عريان و نعره زنان مي رفتند و همچنان جميع ملل با اصحاب دين و دول حاضربودند ، از نصاري و يهود و روميان و اعراب و و اتراك و غيرهم و هر يكي بر مقتضاي رسم خود كتابها را برداشته و پيش پيش مي رفتند و از زبور و توريت و انجيل آيات مي خواندند و نوحه ها مي كردند و مسلمانان به زخم چوب وضرب شمشير دفع ايشان نمي توانستند كردن و آن جماعت ممتنع نمي شوند و فتنه عظيمي برخاست .اين خبر به خدمت سلطان اسلام و صاحب پروانه رسيد؛ اكابر وهابين و قسيّان را حاضر كردند كه اين واقعه به شما چه تعلق دارد ؟چه اين پادشاه دين و رئيس و امام و مقتداي ماست جواب گفتند: "ما حقيقت موسي و حقيقت عيسي و جميع انبياء را از ميان عيان او فهم كرديم و روش انبياي كمّل را كه در كتب خود خوانده بوديم درو ديديم . اگر شما مسلمانان حضرت مولانارا محمد وقت خود مي گوييد ما او را موسي و عيسي زمان خود مي دانيم ؛ با چنانكه شما محب و مخلص وي ايد، ما نيز هزار چندان بنده و مريد وي ايم ،چنانكه فرمود:
«هفتادو دو ملت شوند سرّ خود از ما
دمساز دو صد كيش به يك پرده چو ناييم»2
"مولانا ديانات الهي را نور واحدي مي ديد كه از چراغ مختلف مي تافت و البته بين نور آنها فرق واقعي نمي ديد. اين معني هر چند قول به تساوي اديان را بالضروره متضمن نبود، باري لزوم تسامح با اصحاب ديانات را قابل توجيه مي ساخت . تساوي اديان را مولانا در آن مفهوم كه نزد اهل الحاد دعوي مي شد قابل توجيه نمي ديد، اما اين نكته كه هر نبي و هر ولي مسلك خود را دارد و جمله ي اين مسلك ها راه به حق مي برد و نزد او تفرقه و تعصب بين اصحاب اين مسلكهارا بيهوده نشان مي داد."4
"طرز تلقي كه مولانارا از خانقاه عالم داشت اختلاف ملتها، اختلاف نظرگاهها و اختلاف مذهب ها جز حجابي ظاهري بر چهره يك وحدت مستور محسوب نمي شود .امري كه در وراي اين همه اختلاف وحدتي را الزام مي كرد عشق بود ، خاصه عشقي كه به معشوق واحد، به شيخ خانقاه منتهي مي شد.
"حتي مدارا گرايي مولانا جلال الدين محمد بلخي با پيروان اديان گو ناگون ريشه در كلام و انديشه او دارد . وقتي در آثار مولانا جلال الدين نظر مي كنيم به كرات اشاراتي مي يابيم كه مارا در برخورد با اعتقادات و ايمان انسانها به سخاوتمندي و سعه ي صدر دعوت مي كند .
بي گمان جذاب ترين قصه ي مثنوي در اين خصوص حكايت موسي و شبان است كه در آن حق تعالي، پيامبر سخت گير خود را مورد عتاب قرار مي دهد و خاطر نشان مي شود كه ما به زبان و ظاهر گفتارمان كاري نداريم بلكه به قلب و باطن آنان كار داريم .زيرا مذهب عشق بالاتر از همه مذهب هاست ."1"ملت عشق مجله كيان ،ص:131-133
ما زبان را ننگريم و قال را مادرون را بنگريم و حال را
ناظر قلبيم اگر خاشع بود گرچه گفت لفظ نا حاضع رود
زانكه دل جوهر بود، گفتن عرض پس طفيل آمد عرض، جوهر غرض
ملت عشق از همه دين ها جداست عاشقان را ملت و مذهب خداست
لعل را گر مهر نبود، باك نيست عشق در درياي غم، غمناك نيست
زندگي مولانا براي يارانش نمونه كمال و سر مشق كامل سلوك انساني بود،در معامله با فقرا و ضعيفان هرگز تواضع و شفقت را از خاطر نمي برد .با ياران خويش همواره با دوستي و دلنوازي رفتار مي كرد و جز به ضرورت تنبيه و ارشاد، از آنها رنجيدگي نشان نمي داد . هيچ كس به اندازه او قدرت دوستي را نمي دانست و هيچكس مثل او با دوستان خويش يكرنگ و عاري از ريب و ريا نمي زيست .
«مدارا در شعر و گفتار سعدي»
سعدي درباره رحم و بخشايش خداي متعال بر بندگان گنهكار و قبول توبه ي نصوح ايشان مي گويد كه :"يكي از بندگان گنهكار پريشان روزگار دست انابت به اميد اجابت به در گاه خداوند تعالي بر آورد، ايزد تعالي در او نظر نكند، بازش بخواند، و دگر بار اعراض كند، بازش تضرع و زاري بخواند، حق سبحانه گويد :"يا ملائكتي قد استحييت من عبدي و ليس له غيري "(اي ملائكه من از بنده خويش خجالت كشيدم و دستگيري غير از من كس ندارد )دعوتش را اجابت كردم و اميدش بر آوردم كه از بسياري دعا و زاري بنده همي شرم دارم "2گلستان ، ديباچه، ص: 3
مدارا با دشمنان در گفته حافظ از موجبات آسايش دو جهان است و در نظر سعدي :
نه مرد است آن به نزديك خردمند كه با پيل دمان پيكار جويد
بلي مرد آن كس است از روي تحقيق كه چون خشم آيدش باطل نگويد
در جهان مطلوب سعدي از خدايي سخن به ميان مي آورد كه نه تنها بخشنده و دستگير است بلكه خطا بخش و پوزش پذير نيز مي باشد .از بنده خاكسار گناه سر مي زند ولي به عفو خداوند اميدوار است.
بضاعت نياوردم الا اميد
خداياز عفوم مكن نا اميد
انديشه و كلام سعدي سرشار از مدارا و مهرورزي نسبت به هم نوعان خويش است .سراسر بوستان لبريز از فزوغ انسانيت و ايثار و جوانمردي است و در آنجا با اشخاصي روبرو مي شود كه توانسته اند به خود خواهي خويش فايق آيند و به مطالبي برتر از خود و سود خود بينديشند .
"بوستان سعدي عالم انسانيت و تسامح است به معني كامل كلمه، بي آنكه اين مفهوم عالي و شريف در مرز نژاد و رنگ و پيوند محصور بماند .در اين جا خداوند به ابراهيم خليل ياد آور مي شود "چرا گبري پير را از خود رانده است. گاه توبه گنهكار ي پشيمان پذيرفته مي شود ولي مردي مغرور كه از مجاورت او ننگ دارد اگر چه با عيسي (ع)همنشين است مردود مي گردد."2 مقدمه بوستان ص 25
گلستان و بوستان دو اثر بي بديل ادب فارسي، يادگارهاي جاويدان سعدي هستند كه نه يك نسل و قرن، بلكه يك ملت و شايد جهان را در پهنه تاريخ از ثروت فرهنگي لايزالي بهره مند ساخته اند. شعر در دست سعدي بسان ابزاري است كه انديشه و تفكر خود را به وسيله ي آن بيان مي كند، انديشه اي كه بيانگر محبت و احسان و نيكوكاري است . وي با وجود داشتن چنين انديشه اي است كه در برخورد با مشكلات و مصايب روزگار هيچگاه لب به اعتراض و شكايت نمي گشايد و همواره انساني صبور و متواضع است، اين گونه نگرش نسبت به زندگي و جامعه نوعي مدارا و مساهله را در وجود وي قرارداده است .
"ميراث معنوي سعدي براي فرهنگ ايران و جهان آميزه اي است از همه دستاوردهاي نيكو و خردمندانه اي كه عقل جمعي بشردر آن روزگار بدان دست يافته بود." سعدي به زبان ادب به حكمرانان به گونه اي سخن گفت كه كمتر كسي در قلمرو فرهنگ ايران بدين پايه و مايه سخن گفته است او تلون طبع حاكمان را دركلامي تلخ نكوهش مي كرده است، در عين حال صورت را كه رها نكرده است اما معنا را به نيكوتر وجهي جلوه داده است.سعدي در مقام پيري دنيا ديده و هنر مندي صادق به رويارويي با اين بليه رياكاري برخواسته است او متدين است اما دينداري او دست آويز آزار ديگران نيست و جفا بر انسان را روا نمي دارد. انديشمند با فرهنگ امروز، نيز مي تواند با اقتدا به سعدي در انديشه و كلام خود، باب عدل و احسان تحمل و مدارا تواضع و تربيت و انسان دوستي و وارستگي را گشايد و دنياي آزمند و ستيزه گر كنوني را به سوي آرامش و آراستگي و فضيلت و عدل و مروت فرا خواند ." 2روزنامه آفرينش ص 2
در اينجا سعدي علاوه بر اينكه حكمرانان را به مدارا دعوت مي كند خشونت ورزيدن را نيز مذمت و نكوهش مي كند. به همين گونه آنچه در نكوهش دنيا و اندرز به قدرتمندان در ادبيات ما آمده اغلب بدين دليل است كه دنيا دوستان و زورمندان را متوجه اين كند كه دولتشان پايدار نيست و بهترآن است كه از قدرت خود سوء استفاده نكنند همانطوري كه در بوستان آورده است :
بمردي كه ملك سراسر زمين نيرزد كه خوني چكد بر زمين
خنك آنكه آسايش مرد و زن گزيند بر آسايش خويشتن
كسي نيك بيند به هر دو سراي كه نيكي رساند به خلق خداي
تو با خلق سهلي كن اي نيكبخت كه فردا نگيرد خدا بر تو سخت
گر از پا در آيد، نماند اسير كه افتادگان را بود دستگير
به آزار فرمان مده بر رهي كه باشد كه افتد به فرماندهي
چوتمكين وجاهت بود بر دوام مكن زور بر ضعف درويش و عام
بسا زورمندان كه افتاد سخت بس افتاده را ياوري كرد بخت
دل زير دستان نبايد شكست مبادا كه روزي شوي زير دست3 (بوستان باب احسان ص 85-86)
«مدارا و تساهل در شعر و شخصيت حافظ»
وقتي سخن از مداراي حافظ پيش آيد، ابتدا همه ما اين بيت درخشان او را به ياد مي آوريم :
آسايش دو گيتي تفسير اين دو حرف است با دوستان مروت با دشمنان مدارا
روحيه تساهل و مدارا، نه از يك تك بيت، بلكه چنان كه ملاحظه مي شود از روح ديوان حافظ بر مي آيد. مدارا ومساهله حافظ در زمينه هاي دين ،اخلاق ،عرفان و سياست مشهود است . در مقوله ي دين بايد گفت كه طبعا"خداوند در مركز آن است، خدايي كه حافظ مي پرستد و مي ستايد و معرفي مي كند خدايي است عطا بخش و خطا پوش و غفور و آمرزگار و كارساز و بنده نواز و رحيم و رحمان :
پير دردي كش ما گرچه ندارد زر و زور
خوش عطا بخش و خطا پوش خدايي دارد
"يك جنبه نمايان و شايان از مداراي حافظ سر به سر گذاشتن طنز آميز او با مقدسات است، به قصد آنكه اولا"با جزم انديشي مبارزه كرده باشد، ثانيا"به مدد نظر، رفع اضطراب و تنش كرده باشد و در مجموع مرادش اين است كه روح گريخته ي عبادت را كه در غبار غليظ عادت پوشيده است به آن باز گرداند ".1مجله كيان ، مدارا در شعرو شخصيت حافظ ص 163
مي خور كه صد گناه ز اغيار در حجاب بهتر زطاعتي كه به روي و ريا كنند
نصيب ماست بهشت اي خداشناس برو كه مستحق كرامت گناه كارانند
در اينجا نه با همه گرايش ها ي اخلاقي حافظ، بلكه فقط بايك جنبه از آن كه شفقت بر خلق و ترك آزار و آسان گيري و مداراست كار داريم.
حافظ معتقد است كه همه اديان جهان از سر چشمه اي يگانه و يكسان برخوردارند و اين اديان با هم برابرند. وي اعتقاد دارد كه اين همه نزاع و خشونت به خاطر اختلاف نظر ها و برداشتهاي اشتباه و غلطي است كه انسانها دارند . در آنجايي كه مي گويد :
جنگ هفتاد ودو ملت همه را عذر بنه
چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند
و اين گمراهي انسانها را نتيجه ي تعصبات و عدم رسيدن به حقيقت مي داند .
«فهرست مآخذ»
1- حافظ شمس الدين محمد، ديوان اشعار، تصحيح خليل خطيب رهبر، انتشارات صفي عليشاه، چاپ پانزدهم،1374.
2- زرين كوب، عبدالحسين، ارزش ميراث فرهنگي صوفيه، تهران، انتشاراتامير كبير، چاپ ششم، 1361.
3- زرين كوب، عبدالحسين، پله پله تا ملاقات خدا، تهران، انتشارات علمي، چاپ هشتم، 1373.
4- سعدي، مصلح الدين، بوستان، تصحيح غلام حسين يوسفي، تهران، انتشارات خوارزمي، چاپ چهاردهم، 1372.
5- سعدي، مصلح الدين، كليات اشعار، تصحيح محمد فروغي، تهران، انتشارات امير كبير، چاپ دوم.
6- صفا، ذبيح الله، تاريخ تحول نظم و نثر فارسي، انتشارات ابن سينا، چاپ چهاردهم، بي تا.
7- مولوي، جلال الدين، كليات شمس، تصحيح بديع الزمان فروزانفر، تهران، انتشارات امير كبير، چاپ سيزدهم، 1372.
8- مجله كيان، ويژه نامه وين، مدارا و خشونت، سال هشتم، شماره 45، بهمن، اسفند، 1377.
9- روزنامه آفرينش، شماره 817
این وبلاگ جهت ارتباط بیشتر با فرهیختگان و اندیشمندان این مرز و بوم دانش خیز طراحی شده است وطرح نکات و موضوعات مختلف بنا بر "جز این است و غیر از این نیست " نمی باشد .خواهشمند است پیشنهادها و نظرات گرانقدر خود را در راستای بهبود روند اموزش دریغ نفرمایید. در ضمن هر گونه تبادل اطلاعات از این وبلاگ جهت پیشبرد و تسهیل اهداف آموزشی آزاد است.با سپاس فراوان :افسانه سراجی - سرگروه آموزشی زبان وادبیات فارسی استان بوشهر و سرکار خانم عزت السادات قهاری عضو گروه استان