محرم عشق (نگاهي به زندگاني مولانا)

 

نويسنده : خانم حكيمه سليم ـ دبير ادبيات دبيرستان هاي شهرستان دشتستان

تقدیر و تشکر:

آغاز دفتر به نام او که خفتگان را بیدار می کند ، و گمراهان را فرا می خواند و خستگان را توان می بخشد و دلیران را ستایش می کند و همه را به انتهای بیابان تا شهر خداوند رهنمون می کند .

سرآغاز این دفتر به نام او که به خورشید معرفت عروج کرد و آفتاب مهمان قاب را چون شمعی در کف خویش گرفت و خود میکده و میخانه ی عشق شد و سینه ی او محرم اسرار گشت و دیده ی او روضه ی انوار شد .

سرآغاز دفتر به نام او که خدایش لباس فاخرانی انی جاعل فی الارض خلیفه را بر قامت بلند او پوشاند ، و مزین به علم الادم اسماء گلها شد و در جامه و جبه اش نبودالاخدا .

سرآغاز دفتر به نام او که نامه ی اسرار را نثار عالم ساخت و از او آفاق جهال پر عطر و عشاق جهال پرشور گشتند و ملک ولایت و قلمرو محبت را از آن خود نمودند .

 

پیشگفتار:

همزمان با ولادت مولانا ، ایران ما تمدنی داشت با شهرهای آبادی چون نیشابور ، مدرسه های نظامیه ، کتابخانه ها ، سازمانهای شهری و کشوری ، راههای کاروانی و کاروانسراها و چاپار خانه ها ... در قلب آسیا نیز قبایل مغول نظمی و سامانی یافته بودند و همبستگی شان به آنها قدرتی داده بود ، که همسایگان می بایست با آنها بی احتیاط نباشند . مغولها ایران خوارزمشاهی را به چشم یک همسایه مقتدر می نگریستند ، و ظاهراً خواستار روابط بازرگانی و فرهنگی با آن بودند ، و اگر ، به فرض ، چند بازرگان ایرانی به مغولستان می رفتند ، مغولها صلاح نمی دیدند که مهمان را بکشند م ومتاع او را غارت کنند ، اما اگر چند بازرگان مغول به ایران می آمدند و چنین بلایی سرشان می آمد ، چنان که در شهر اترار چنین واقع شد ، آنوقت مغولهای وحشی و انتقام جو ، می توانستند شهری را چنان ویران کنند که بر خرابه هایش گندم بکارند ، و در شهر دیگر ، نه تنها انسان ، سگها و گربه ها را هم زنده نگذارند ، و احتیاط با آن مردمان به این دلیل ضرورت داشت .

اما ، در آن روزها جام بلورین خوارزمشاهان از باده غرور و جهالت لبریز بود ، و در دیگر سوی خاک ایران ، کار حکومت بغداد نیز به فسادی بی حد کشیده بود ، و میان آندو نیز رابطه خوبی نبود که در برابر یک فاجعه احتمالی آنها را به یکدیگر پیوند دهد.  نظام جامعه در حال گسیختن بود ، و پذیرای یک فاجعه . محمد خوارزمشاه و کارگزارانش بهانه به دست مغولها دادند ، و هنگامی که « زنگی مست ، تیغ در کف » به میدام آمد ، فرمانروای نادان از پیش فاجعه گریخت و پایداری فرزندش چلال الدین نیز فایده یی نکرد ، شهرها یکی پس از دیگری ویران شد ، بسیاری از بزرگان ایران کشته شدند ، و آنهایی که نیمه جانی به در بردند ، کوچ کردند ، بی آنکه خود بدانند که به کجا خواهند رفت ؟ مولانا و پدرش پیش از رسیدن فاجعه از خراسان رفته بودند .

مبدأ کوچ ها پیش از هر ولایت دیگر خراسان بود ، و پس از ان عراق ، امام مقصد ، بسته به این بود که چه پیش آید ؟ گروهی با سپاه جلال الدین خوارزمشاه راهی هند شدند ، گروهی دیگر با این پندار که « اقلیم پارس را غم از آسیب دهر نیست » ، از آن سو رفتند ، و جمعی از زبدگان و برگزیدگان ادب و عرفان به عراق و شام سفر کردند ، در پایان راهی دراز ، درگاه سلجوقیان روم را پناهی امن دیدند و رخت به آن دیار کشیدند ، که پیش از آنها مولانا و پدرش نیز در آن غربت قراری یافته بودند .

 

مقدمه

سرزمین ایران این مرز گوهرپرور که مملو از گوهرهای فلاهر و گنج و گنجینه های باطن است ، از دیرباز هر از چند گاهی دل چون دریای خویش را می گشاید و مروارید و کیمیایی که مس ها را زر می کند و خمرها را پر از شراب معرفت می نماید را متجلی می سازد .

از جمله ی این نامداران که موجب رشک فاکیان و حسرت ملکوتیان و جن وانس شده ، خورشید فروزان ، مولانا جلال الدین محمد بلخی است .

نوشتن سرگذشت مردی چون مولانا جلال الدین محمد ، کار آسانی نیست ، مردی که درباره او هر چه بگویند و بنویسند ، باز هم ناگفته ها بسیار است .

روزگار در حالیکه کمر خویش را چون کمان نموده بود ، این خورشید جهان تاب را در ششم ربیع الاول سال 604 ه . ق در آن آسمان معرفت ظاهر ساخت . [1][1]

جلال الدین محمد ، که با عناوین « خداوندگار» ، « مولانا» ، « مولوی» ، «ملای روم» ، و گاه با تخلص « خاموش» ، در میان پارسی زبانان شهرت یافته ، یکی از شگفتی های تبار انسانی است . [2][2]

علت شهرت او به رومی و مولانای روم همان طول اقامت وی در شهر قونیه که  اقامتگاه اکثر عمر و مدفن اوست بوده و چنانکه خود وی نیز همواره خویش را از مردم خراسان شمرد و اهل شهر خود را دوست می داشته و از یاد آنان فارغ نبوده است . نسبتش به گفته بعضی از جانب پدر به ابوبکر صدیق می پیوندند .[3][3]

پدر کریم و با کرامت او محمد بن حسین خطیبی مشهور به بهاء الدین ولد و مقلب به سلطان العلماء بود . او از اکا بر صوفیایی بود که جام های معرفت را سرکشده بود و صاف گشته بود و آیینه دل را از زنگار زدوده بود و از طریق کشف شهود ، معاینه ی و رویت به جمله ی علوم عصر خویش اشراف یافته بود . [4][4]

بر حسب اینکه به سیر و سلوک عملی مزین شده بود پرچمداران ضاقشات کلامی و لفظی، از آن جمله فخر الدین رازی ، که علم او فخر و دانش او غرور او بود با او سر ستیز نهاد . غافل از اینکه دب ولیی از اولیاء الهی به درد آید ، دودمان و نیاکان او بر خاک سیاه خواهند نشست . [5][5]

فخر الدین رازی از اساتید مهم محمد خوارزمشاه بود و بر روی او اثر و نفوذی عجیب داشت و از انجا که همه چیز را با عینک تعقل و نقاب تفاخر می نگریست ، ذهن محمد شاه را تخریب کرد و عینک بدبینی را بر چشمان او نهاد و او را عملاً بر ضد سلطان العلماء برانگیخت . [6][6]

سلطان العلماء که روحیه ی ابتکار ستیزی و ضد استکباری در درون او غلیان می نمود ، رخت سفر بر بست . مرد خدا که دل او را کنج فهمیهای اطرافیان به درد آمده بود شهر بلخ را تلخ و وطن را ترک می نماید . [7][7]

دیگر جای درنگ نبود باید حرکت می کرد پس شهر به شهر ، دریا به دریا به سیر مشغول بود و نهایتاً رحل اقامت در قونیه ای افکند که خاک آن عطشناک دیدار و زمین تشنه  ی استشمام نفس قدوه اولیاء و تاج سراصفیا یعنی مولانا جلال الدین محمد بلخی بود. [8][8]

تولد مولانا:

مولانا روز ششم ربیع الاول سال 604 ه.ق / سی ام سپتامبر 1207 م در بلخ به دنیا آمد . پدرش واعظ سرشناس شهر ، بهاء الدین محمد معروف به بهاء ولد بود . در منابعی که پس از شهرت مولانا نوشته شده ، بهاء ولد را از مشایخ صوفیان کبروی ( پیروان نجم الدین کبری) ، و دارای لقب سلطان العلما می بینیم ، و از خود او نیز نقل شده که این لقب را پیامبر در خواب به او عطا کرده است .

بهاء ولد موعظه های خود را با اندیشه ها و سخنان صوفیان می آمیخت ، و به همین دلیل مجلس او گرمی و شوری داشت ، و او را در مقام مقایسه با فقیهان و مدرسان بلخ قرار می داد ، و آنها از این محبوبیت او خشنود نبودند ، و به خصوص او را هرگز سلطان العلما نمی دانستند ، اما اینکه علمای بلخ توطئه یی کرده ، و به یاری خوارزمشاه ، بهاء ولد را به جلای وطن واداشته اند ، روایتی است که درست در نمی آید . بهاء ولد بی گمان راه اهل مدرسه را ، راه وصول به حق نمی دانسته و با آنها صحبتهایی داشته ، و خود نیز در معارف به آن بحثها اشاره می کند ، و از میان علما ، اما فخر رازی ( وفات 606 ه . ق ) را هم نام می برد ، اما تا ده سال پس از درگذشت فخر رازی ، بهاء ولد را در خراسان می یابیم ، و گ.چ او از خراسان ، مقارن و مربوط به ایامی است که از خراسان و عراق کوچ کردند ، و گروهی از آنان پس از چندی سر از آسیای صغیر درآوردند ، که بهاء ولد هم یکی از ایشان بود.

سفر مولانا همراه با پدرش:

آغاز سفر دراز بهاء ولد و مولانا ، و کوچ آنان از خراسان ، باید در سال 616 یا 617 ه .ق باشد همزمان با گسترش حمله های مغولان ؛ زیرا هنگامی که دو به نیشابور رسیدند ، خبر از سقوط بلخ می رسید ، و اندکی پس از آن ، نیشابور هم در امان نماند ، خاطره های امیران سامانی و سپهسالاران عصر غزنوی و آثار جهانداری مردانی چون نظام الملک ، در خاک مدفون شد .

در آن روزهای پیش از فاجعه ، نیشابور عروس شهرهای خراسانت بود ، و در بازان عطاران آن شهر، پیری فرزانه و هشیار در گوشه داروخانه اش ، هنوز شعر می سرود و کتاب می نوشت ، و اگر صاحبدلی به نیشابور می رسید ، می توانست از مهمان نوازی او برخوردار شود . مولانا ، نوجوانی دوازده – سیزده ساله ، اما آگاه تر و پخته تر از همسالان خود ، با پدر رهسپار کعبه بود ، و نوشته اند که در نیشابور همان پیر فرزانه ، شیخ فرید الدین عطار ، آنها را پذیرا شد . در سیمای جلال الدین محمد نور ادراک و هوشیاری خارق العاده یی دید ، نسخه یی از اسرار نامه خود را هب وا هدیه داد ، و به بهاء ولد گفت که این فرزند به زودی « آتش در سوختگان عالم خواهد زد » . روایت می تواند درست باشد ، و قراین تاریخی آن را رد نمی کند ، اما نخستین گزارشگران زندگی مولانا ، پسرش سلطان ولد و افلاکی صاحب مناقب العارفین از چنین دیداری سخن نگفته اند . بهره مندی مولانا از آثار عطار نیز، بی دیدار و آشنایی ، کی تواند از راه مطالعه آثار عطار باشد .

از نیشابور به عزم زیارت کعبه ، مولانا و  پدر باید از راهی که شمال خراسان را می پیماید ، به جنوب شرقی تهران ، به ری ، رسیده باشند ، و از آنجا نمی دانیم از کدام راه رهسپار بغداد شده اند ؟ اقامت در بغداد کوتاه بوده است ، و روایتهایی که از گزارش دیدارها و مجالس بهاء ولد را در بغداد دربردارد ، با هم جور نیست ، و غالباً پایه یی جز حدس و گمان ندارد . من در « مقدمه » مبسوط مثنوی ، بعضی از آن روایات را بررسی کرده ام .

بهاء ولد و مولانا از بغداد به حجاز رفتند ، و باز نمی دانیم که در آن سفر چه بر آنها گذشته است ، اما از آنجا ، می دانیم که رهسپار شام شدند ، دیری در شهرهای شام بودند ، و روایاتی دیگر حکایتی از آن دارد که سفری به ارزنگان ، و توقفهایی به نسبت طولانی در آق شهر ، ملطیه و لارنده داشته اند ، و به هرحال در پایان این سفرها سر از قونیه درآورده اند ، که در آینده یی نزدیک می بایست بسیاری از فرزانگان و صاحبدلان ایران را پذیرا شود .

در آن سالهای دشوار ، که خراسان زیر ترکتازی مغولان با خاک یکسان می شد ، در آسیای صغیر ، مردی از خاندان سلجوقی به فرمانروایی رسید ، به نام علاءالدین کیقباد ، فرمانروایی مقتدر ، خوشنام و بافرهنگ ، که در آن روزهای ویرانی و نومیدی ، برای بسیاری از عارفان و صاحبدلان و فرزانگان امیدی بود . بهاء ولد یکی از صاحبدلان آواره بود ، و در جستجوی پناهی و قراری  در دیاری غریب . اینکه در بغداد شهاب الدین ابو حفص سهروردی ( وفات 632 ه.ق ) بهاء ولد را به آسیای صغیر ترغیب کرده ، یا نمایندگانی از جانب علاءالدین کیقباد او را دیده و بدان دیار فرا خوانده اند ، روایت هایی است که پس از روزگار مولانما بر دفترها نقش بسته ، و تنها سخنی که از فرزند مولانا در ولد نامه می شنویم ، این است که جد او دو سال آخر زندگی را در قونیه بوده ، و بنابراین مولانا و پدر باید در سال 626 ه.ق به قونیه رسیده باشند ، و بهاء ولد در ربیع الثانی 628 ه.ق/ 1231 م در آن شهر درگذشته است .

 نشستن مولانا بر مسند تدریس:

مولانا در بیست و چهار سالگی ، بر مسند تدریس و ارشاد به جای پدر نشست ، و مفتی و  فقیه و مدرس شد ، اما در پشت این سیمای فقیهانه ، وجودی دیگر سخن از عشق می گفت ، و انتظار می کشید تا برهان الدین محقق ترمذی از راه برسد و آن « یری رو» را از «مستوری» به درآرود .

برهان محقق ، در سالهای کودکی مولانا ، در بلخ شاگرد بهاء ولد بود ، شاگرد آگاه و شایسته یی که بهاء ولد گاه گاه وظایف تعلیم مولانا را به او می سپرد . چند سالی پیش از مهاجرت بهاء ولد ، برهان محقق از بلخ به ترمذ بازگشته و انزوا گزیده بود ، و هنگامی که از سفر بهاء ولد آگاه شد ، شوق دیدار او را در خود تازه یافت ، و چون دانست که پیر در قونیه قراری یافته ، بی درنگ رهسپار آسیای صغیر شد ، اما یک سال پس از درگذشت بهاء ولد به قونیه رسید .  آن روزها مولانا نیز در قونیه نبود ، به لارنده رفته بود ، شاید او نیز برای انزوایی که ذهن را فراغت می دهد و در راهی روشن می اندازد . نامه ها و پیامهای برهان ، مولانا را به قونیه باز آورد ، مولانای بیست و پنج ساله ، آگاه و فرزانه ، که برهان مجذوب کمالات معنوی او شد ، و به روایت افلاکی بر پای او بوسه زد .

برای مولانی جوان ، برهان هنوز می توانست معلم یا مرشد باشد ، و او مصلحت دید که مولانا جند سالی دیگر در دمشق و حلب به افزایش ذخایر ذهنی خود بپردازد . مولانا به شام رفت . مدت این سفر را چها تا هفت سال نوشته اند ، و باز گزارش دقیقی از روایات بدست نمی آید که مولانا این سالها را در چه مدرسه هایی بوده ؟ و بیشتر در دمشق بوده است یا در حلب ؟ به عنوان استاد مولانا از کسانی چون فقیه معروف ابن العدیم سخن بخ میان آمده است ، بی آنکه اسناد معتبر این رابطه را تأیید کند . اما معلومات وسیعی که مولانا در علوم اسلامی داشته و آنها را بخصوص در مثنوی به کار برده ، بیشتر باید در همان سالهای اقامت در دمشق و حلب به دست آمده باشد ، زیرا در آن سالها بزرگترین مدرسه های علوم اسلامی در این دو شهر دایر بود و سرشناس ترین فقیهان در آنها کرسی تدریس داشتند ، و در کنار آن مدرسه ها ، مکتب محیی الدین بن عربی ، عارف و معلم بزرگ عرفان ، نیز در دمشق بود ، و جویندگان علم قال و علم حال از هر گوشه جهان اسلام به سوی شام ره می سپردند ، و قراین منطقی این احتمال را تقویت می کند که میان مولانا و ابن عربی نیز آشنایی و رابطه معنوی پدید آمده باشد ، باز بی آنکه روایات معتبر از جزئیات آن خبری بدهد .

پس از سفر شام ، مولانا به عنوان یک دانشمند سرشناس علوم اسلامی به قونیه بازگشت. فقیهان و اهل مدرسه و نیز رهروان طریقت مقدم او را گرامی داشتند ، و برهان الدین محقق نیز در میان ایشان بود ، اما برهان سودای دیگری در سر داشت . او می دید که مولانا باید این ذخیره سرشار علم مدرسه را از صافی حال بگذراند . مولانا را به چله نشینی ، به سکوت و خلوت طولانی هدایت کرد ، و پس از سه چله ، اطمینان یافت که در مولانا رعونت و خودبینی نمانده است ، و او می تواند مرشد و رهروان دیگر باشد . برهان الدین را یاران اهل معنا « سید سردان » می گفتند ، و او سری را که می دانست ، به مولانا باز گفته بود ، و پنداری که در این جهان بار دیگری بر دوش نداشت . سبک بال به شهر کوچک قیصریه رفت و آخرین سال زندگیش ، 638 ه.ق ، را در قیصریه بود .

پس از رفتن برهان ، مولانا به خواهش مریدان و شاگردان بسیارش ، بر کرسی فقاهت و تدریس و ارشاد می نشست ، و بیش و کم در همان راهی بود که پدرش سالیان دراز پیموده بود ، اما ادراک او از شرایط زمان ، و اشارات و ارشادات برهان ، به او می گفت که از سخنش شعله یی فروزان تر و سرکش تر باید برخیزد ، و چنین شعله یی را « آتش زنه یی » دیگر می بایست . درس و بحث تا سال 642 ه.ق / 1245 م ادامه یافت . مولانا مطابق روایات در چهار مدرسه بزرگ شهر درس می گفت ، کاه تا چهار صد تن پای درس او می نشستند ، با « دستار فقیهانه و ردای فراخ آستین » سوار بر استر از مدرسه یی به مدرسه دیگر می رفت ، کسانی از مریدان در پای رکاب او پیاده راه می پیمودند . در همان روزها « آتش زنه » پیدا شد ، و چنان آتشی در مولانا زد که درس و بحث و فتوای « یجوز و لاجوز» در ان خاکستر شر و از مولانا شعله یی ماند که بر سر کوی و برزن نور می افشاند و می رقصید ، مردی که تا سی و هشت سالگی  در پی شاعری نیود ، یکباره سرشار از شعر ناب شد ، و چرخ زدن و سماع کردن عاشقان را راه وصول به حقیقت یافت .

قبل از دیدار شمس با مولانا:

پیش از آنکه شمس الدین در افق قونیه و مجلس مولانا نور فشانی کند در سفر ها می گشت و به خدمت بزرگان می رسید و گاهی مکتب داری می کرد و نیز به جزوبات کارها مشغول می شد « و چون اجری دادندی موقوف داشته کردی و گفتی تا جمع شود که مرا فرجی است تا ادا کنم و ناگاه بیرون سو کرده غیب نمودی » و چهارده ماه تمام در شهر حلب در حجره ی مدرسه به ریاضت مشغول بود و « پیوسته نمد سیاه پوشیدی و پیران طریقت او را کماا تبریزی خواندنی » .

شمس الدین بامداد رو شنبه بیستو ششم جمادی الاخر سنه 642 به قونیه وصول یافت و به عادت خود که در هر شهری که رفتی به خان فرود آمدی « در خان شکر فروشان نزول کرده حجره بگرفت و بر در حجره اش دو سه دیناری  با قفل بر در می نهاد تا خلق را گمان آید که تاجری بزرگ است و خود در حجره غیر از حصیری کهنه و شکسته کوزه و بالشی از خشت خام نبودی » مدت اقامت شمس در قونیه تا وقتی که مولانا را منقلب ساخت به تحقق نپیوسته و چگونگی دیدار وی را با مولانا هم به اختلاف نوشته اند .

مطابق روایات سلطان ولد پسر مولانا در در ولد نامه ، عشق مولانا به شمس ، مانند جستجوی موسی است از خضر که با مقام نبوت و رسالت و رتبه ی کلیم الله باز هم مردان خدا را طلب می کرد و مولانا با همه ی کمال و جلالت در طلب اکملی روز می گذاشت تا اینکه شمس را که از مستوران قباب غیرت بود به دست آورد و مرید وی شد و سر در قدومش نهاد و یکبار در انوار او فا نی  گردید .

آنکه اندر علوم قائق بود                                       به سری شیوخ لائق بود .

سرانجام مولوی و آن توانای عالم معنی در بستر ناتوانی بیفتاد و به حمای محرق در چاره آمد و هر چه طبیبان به مدارا ک.شیدند یودی نبخشید و عاقبت روز یکشنبه پنجم ماه جمادی الاخر سنه 672 وقتی که آفتاب ظاهری زرد رو می گشت و دامن در آن خورشید معرفت پرتو عنایت از پیکر جسمانی برگرفت و از این جهان فرودین بکارستان غیت نقل فرمود . اهل قونیه از خرد و بزرگ در خبازه ی مولانا حاضر شدند و عیسویان و یهود نیز که صلح جویی و نیک خواهی  وی را آزموده بودند به همدردی اهل اسلام شیون و فقال می کردند و شیخ صدرالدین بر مولانا نماز خواند .

طلوع شمس و دیدار شمس با مولانا:

دوشنبه بیست و ششم جمادی الثانیه سال 642 ، شمس تبریز در قونیه طلوع کرد ، مردی بلند بال ، با چهره یی استخوانی ، نگاهی نافذ و آمیخته با خشم و مهربانی ، غمگین ، رنج کشیده ، و به تقریب شصت ساله . شمس الدین محمد بن علی بن ملک تبریزی ، در دیار خود کسانی از پیران طریقت را دیده بود ، ابوبکر سله باف تبریزی و رکن الدین سجاسی او را ارشاد کرده بودند ، اما او در جستجوی کسی دیگر « سفری » شده بود : « کسی می خواستم از جنس خود ( = مناسب با اندیشه و ذهنیت خود ) ، که او را قبله سازم و روی بدو آرم ، که از خود ملول شده بودم » . از تبریز به بغداد و از انجا به دمشق سفر کرد ، و در دمشق ابن عربی را دید – به قول خودش شیخ محمد را – با او دیدار و بحثهایی داشت ، و باز قراری نیافت و شهر به شهر در جستجوی « کسی» بود که شاید خود نیز نمی دانست که چگونه کسی باید باشد ؟ درویش غریب در به دری از بی سامانی خود کوچ کرده ، و سرانجام چون بسیاری از فرزانگان آواره آن روزگار سر از قونیه درآورده بود .

در گوشه و کنار آثار مولانا اشاراتی هست که نشان می دهد شمس مرد آگاه و فرزانه یی بوده ، علوم شرعی و ریاضی و حکمت می دانسته ، اما باز باید گفت که شمس تمام وجودش به نوعی ابهام آمیخته است . در مقالات شمس ، تصویری از این ابهام را ، از خود او می شنویم : از خطاطی سخن می گوید که سه گونه خط می نوشته است ، یکی را خود او و دیگران می توانسته اند بخوانند ، دیگری را فقط خود او می خوانده ، و خط سوم را نه خطاط می توانسته است بخواند ، و نه دیگران ، و شمس می گوید : این خط سوم منم .

شمس دروغ نمی گفت ، و راستی را ، حتی به زبان خود ، بر زبان می آورد . در بغداد گریبان اوحد الدین کرمانی را می گرفت که پرستش جمال آدمی وسوسه شهوانی است و به ستایش جمال معنوی پروردگار ربطی ندارد ، و در برابر توجیه اوحد الدین ، که : « ماه را در طشت آب تماشا می کنم » ، فریاد شمس به آسمان می رسید که :« اگر دنبل در گردن نداری ، چرا ماه را در آسمان نمی بینی ؟».

اثر معنوی شمس در مولانا :

روزی که شمس به قونیه رسید ، نمی دانست که آیا در آن شهر « کسی » را می جوید ، خواهد یافت ؟ جامه بازرگانان به تن کرد و در « خان شکرفروشان » حجره یی گرفت ، و نمی دانیم چند روز گذشت تا مولانا را دید ؟ روایتها باز تناقض بسیار دارد ، و اگر خطوط مشترک آنها را در نظر بگیریم ، به احتمال زیاد ، شمس از وجود مولانا آگاه شده ، و در پی فرصتی بوده تا با او روبه رو شود ، و اگر او را خشک و قشری بیابد ، بر او بتازد ؛ اما در همان نخستین دیدار ، مولانا شمس را مسحور شخصیت خود ساخته ، و شمس مولانا را ، و بی هیچ بحثی در اجزای روایات ، آنچه از این پس می بینیم ، نشان می دهد که آتش زنه شعله یی که می بایست ، برافروخته بود . در یکی از آن لحظه هایی که بیش از یک عمر دراز می ارزد ، دو مرد چون دو صاعقه بر روح یکدیگر فرود امده بودند ، صاعقه هایی که ویران می کرد و باز می ساخت .

روز بیست و ششم جمادی الثانیه سال 642 یک مدرس با حشمت از مدرسه پنبه فروشان بیرون آمده بود که فردا به  به مدرسه بازگردد ، اما فردا شاگردانش انتظار کشیدند  و او بازنگشت . سه ماه ، چهل روز ، بیشتر یا کمتر ، مولانا و شمس در به روی خود بستند و آنچه را در مدرسه ها نمی توانستند بگویند ، با هم در میان نهادند ، و دیدند که راهشان از هم جدا نیست .

درس و بحث و دیدار مولانا با شاگردانش مختل شد . مولانا از کرسی تدریس برخاسته بود تا دست بیفشاند ، غزلهای شور انگیز بخواند ، خود را در فریادهایی بجوید که به تمامی از دل برخاسته بود . اما این برای همه قابل درک نبود . جمعی از مدرسان که از نظر علوم شرعی در پایه مولانا نبودند ، شاگردانی که دیدار مولانا برای آنها دیگر میسر نبود ، و جمعی از عوام شهر ، همصدا شدند که : شمس ، موجه ترین مرد راه خدا را ، از راه خدا به در برده است . شهر به آشوب کشیده شد ، و شمس نه در پی آشوب بود و نه می خواست که مرادی محبوب را از مریدانش جدا کند .

سفر شمس:

روز بیست و یکم شوال 643 ه.ق شمس از قونیه رفت . پیش از آن ، مولانا می دانست که شمس عزم سفر دارد ، و از تمام روحش این سخن می جوشید که :« روشنی خانه تویی ، خانه بمگذار و مرو » .

شمس ناگهان رفت ، و نگفت به کجا ؟ و شاید خود او هم نمی دانست که به کجا خواده رفت ؟ اما پس از رفتن او ، یاران صاحبدل به کجلس مولانا پیوستند و در یاد شمس با او همدم شدند .

جستجوی شمس دیری بی حاصل ماند . درباره آن روزهای جستجو نیز روایات بی اساس و متناقض بسیار است . مولانا بیش از یکسال فراق را تحمل کرد تا « رسید مژده ، به شام است شمس تبریزی » ، و مولانا با خود اندیشید : « چه صبحها که نماید اگر به شما بود » . پیامها و نامه ها شمس را باز نیاورد ، و مولانا فرزند خود سلطان ولد را به دمشق فرستاد ، و او را در ذوالحجه سال 644 ه.ق به شمس به قونیه بازگشت . این بار مریدان نخست به حرمت مولانا ، شمس را به گرمی پذیرا شدند ، و آنگاه خود نیز مجذوب او گردیدند ، و بسیاری از آنان پذیرفتند که در خلوت مولانا و شمس ، فواید معنوی بسیار است . شمس به ماندن در قونیه دل نهاد ، و در خانه مولانا با زنی به نام کیمیا پیوند همسری نهاد و اندک سامانی گرفت ، که چندان هم دیرپا نبود .

مولانا پس از پایان یافتن و گم کردن شمس ، جامه اهل مدرسه را رها کرده بود ، نه « قبای فراخ آستین » می پوشید ، و نه دستار فقیهانه بر سر می نهاد . جبه یی ساه  و گشاد از پارچه کم بهای « هند باری » ، کلاه ساده یی از پشم قهوه یی روشن ، یا به زبان آن روزها « پشم عسلی » . گاه گاه روی کلاهش دستار کوچکی می بست و دنباله آن را از پشت سر به میان دو شانه خود می آویخت ، و به اصطلاح « شکر آویز » می کرد ، و شمس هم این شمایل را بیشتر می پسندید ، اگرچه هر دو کمتر به این ظواهر می اندیشیدند .

چند ماهی خلوتهای این دو مرد ، و در کنار آن مجالس سماع و ارشاد مولانا با یاران دوامی داشت ، اما باز کینه شمس در دلها زنده شد . ساده دلان نمی خواستند که مردی « جادو» مولای آنها را دیوانه کند و در کوی و بزرن برقصاند . واعظان از غیرت مسلمانی سخن می گفتند . شمس ، که خود در جادویی و غرضی نمی دید ، دلش سوخت که چرا « بی نفاقی » او را گمراهی می شمردند ؟ دیری خلوت مولانا را دوام بخشید ، و گویی مولانا هم با او موافق بود :« تو بگو به هر که آید که : سر شما ندارد ». این بار شمار بیشتری از یاران مولانا « در خون شمس شدند » ، و اگرچه با تردید باید خواند ، روایت افلاکی این است که علاء الدین فرزند دوم مولانا هم « در خون شمس شد » .

غیبت شمس:

پایان زندگی شمس نیز مبهم است ، از قونیه گریخت ؟ او را کشتند ؟ اگر گریخت به کجا رفت ؟ نمی دانیم ، باز روایت ها متناقض است ، و سلطان ولد هم فقط می گوید : « ناگهان گم شد از میان همه » ، و پیش از آن گفته بود که من خواهم رفت ، و « ندهد کس نشان ز من هرگز » . آنچه می دانیم همین است که شمس در سال 645 ه.ق /1274 م ، در ÷ی دومین آشوب شهر قونیه ، ناپیدی و شد و نباید کشته شده باشد ، زیرا پس از آن مولانا به جستجوی او برخاست ، و این بار هم خود رهسپار دمشق شد .

مولانا ، شوریده تر از پیش غزل می گفت ، به سماع می نشست و به رقص برمی خاست و این بی قراری او نمی گذاشت که آشوب فرو نشیند . فقیهان به تحریم رقص و سماع فتوی دادند ، و مولانا قراری نیافت ، جز این راهی ندید که خود به دمشق سفر کند . دمشق یک بار شمس را به او بازگردانده بود ، و از سوی دیگر شهری بود که مولانا از آن خاطره های بسیار داشت . مولانا به دمشق رفت ، در آنجا مجلس تدریس و ارشادش گرم شد ، اما این هم او را آرام نکرد . شمس این بار در دمشق نبود . مولانا پس از چندی به قونیه بازگشت ، تا شاید باز به ارشاد مریدان روی آورد ، اما سرگشتگی او ، مریدان را هم پراکنده کرده بود . دگر بار به دمشق سفر کرد ، و باز چندی در دمشق و یک جستجوی بی حاصل دیگر. مولانا به این نتیجه رسید که « مرهم این درد ، جز این درد نیست » . به قونیه بازگشت ، و این بار شمس نایافتنی را در خود جست ، و کوشید که نور این شمس مولانا شده یا مولانای شمس وش را بر مریدان بیفشاند ، و آنها را گرم و روشن سازد .

مولانا می بایست بر شور و اندوه عاشقانه خود چیره شود ، و تا سالهای پر باری در پیش داشته باشد . مریدان باز به او پیوستند ، درس و ارشاد او این بار کاملاً خانقاهی شد ، به رقص و سماع درآمیخت ، و تا آخرین ساهای زندگیش دوام کرد ؛ اما مرشدی و شیخی مولانا با آداب خانقا ههای دیگر مطابق نبود ، و مولانا ، با آن رتبه دانش و معرفت ، گاه خود را مرید یکی از مریدان می دید ، همیشه در میان مریدان نبود ، خلوتهای پر حاصل خود را از دست نمی داد ، و ذهن را همواره برای فیضان بیشتر آماده می کرد . برای چنین فراغتی خلیفه و کارگزاری می بایست ، تا در ساعات خلوت مولانا پاسخگوی یاران باشد . ضرورتی نداشت که این خلیفه مردی سالخورده و مجرب باشد ؛ شرط لازم محبت و اعتماد مولانا به او بود . صلاح الدین زرکوب و چلبی حسام الدین ، دو خلیفه یی که پس از غیبت شمس کارگزار مولانا شدند ، هر دو از مریدان جوان بودند ، و اعتراض و حسد پیران هم در قبول آنها تزلزلی پدید نیاورد .

عاشق در جستجوی معشوق:

با چنین مستی و چنین جوششی و با چنین عشق و با چنین کوششی ، این بار خود مولانا عزم را برای یافتن معشوق جزم کرد . انبوهی از شعرهای دیوان ، در حقیقت گزارش همین روزها است .

در حایکه صدها پخته و هزارها خام ، همراه مولانا بود ، رو به سوی شام نهاد و آهنگ دمشق نمود . شامیان در حالیکه خود با عشق او به عشق می آمدند از او سوال کردند ، ای شیخ کبیر و ای عارف کبری ، شمس تبریزی که شما را این چنین مجنون و این چنین مفتون ساخته است ، چه کسی است . مولانا در حالیکه آتاش عشق و آب وجد و سماع او را در خود آغشته ساخته بود ، گفت : آنگاه که زمان نبود و زمین  ، آنگاه که ملک نبود و فلک ، آنگاه که جسم نبود و تن ، ما یک روح بودیم و یک نور ، ما با هم در بغداد الست بانگ انا الحق می زدیم و بار دیگر در این سرای خاکی با یکدیگر متحد و عاشق و معشوق گشتیم !

مطابق روایاتی سلطان ولد پسر مولانا عشق مولانا به شمس را در ولد نامه مانند موسی (ع) است به خضر (ع) که با مقام نبوت و رسالت و رتبه ی کلیم الهی باز هم مردان خدا را طلب می کرد و مولانا نیز با همه کمال و جلالت در طلب اکملی روز می گشت .

مولانا آن عاشق شیدا ، جمله خرابات را بو می کشید اما اثری از ان خوشبوی عالم نیافت ، او باورش نمی شد که شمس پر کشیده است . او در عالم برون هر چه به جستجوی وی پرداخت ، ردپایی از او پیدا نکرد و به ناچار به روم باز می گردد.

وحی و الهام از نظر مولوی:

چون درباره وحی و الهام به عقیده مولوی اشارتی رفت این توضیح را می افزاییم که وحی و الهام در نظر مولانا یا « وحی دل » به اصطلاح صوفیان ، همان تفرعات ذهنی و دریافت های باطنی است که در اثر صفای روح و ذکاء تیزهوش ذاتی از عالم غیب یعنی همان عالم که از دایره ماده و مدت بیرون افتاده و از ان سوی سوی مرز طوس ظاهر ماست .

و آن را به سان شریعت «  لوح محظوظ » و « ام الکتاب » و « امام مبین » و « کتاب مبین » و « لوح قضا و قدر » همان وحی الهی است که در مجیت به مرحله علم الیقین است و هیچ گونه شبهه سهو و خطا در آن راه ندارد .

نه از قبیل تخیلات وحی یا از نوع انبساطات و پیش گویی های نجومی و رمل و  تعبیر خواب و امثال آن که هرگز از شک و تردید و سهو و خطا مصون نیست .

لوح محفوظست او را پیشوا                                  از چه محفوظ است ،محفوظ از خطا

نه نجوم است و نه رمل است و نه خواب                  وحی حق ا.. اعلم بالصواب

از پی روپوش عامه در بیان                                  وحی دل گویند او را صوفیان

و این نوع از روحی که محصول قوه کیاست و تفرس باشد در همه افراد بشر کم و بیش و حتی در و حتی در حیوانات که دارای شور غریزی باشند وجود دارد .

گیرم این وحی نبی گنجور نیست                            هم که از وحی دل زنبور نیست

باری سرمایه و منشأ وحی به گفتن مولانا همان حس نهایی است که هر قدر این حس قویتر و صافی تر و روح انسان از  تلفات جسمانی و وسواس شیطانی پاکتر و زدوده تر باشد راه اتصال به عالم قدس نزدیکتر و انعکاس اسرار عیب را در آیینه دل بیشتر و روشنتر خواهد بود .

مولوی پس از غیبت شمس:

پس از غیبت ناگهانی شمس ، مولانا که گویی از روح خود جدا شده است ، دیوانه وار به جستجویش پرداخت . بعد از غیبت شمس ، مولانا کمتر در میان جماعت ظاهر می شد و برای ارشاد و تربیت شاگردان ، یکی از یاران برگزیده ی خود را انتخاب می کرد و او را مسول هدایت شاگردان و مریدان می نمود .

پایان زندگی مولوی:

مولانا در روز یکشنبه پنجم جمادی الاخر سال 672 روح بلند مرتبه اش از جسم خاکی رها شد و به عروج ابدی دست یافت .

در خاکسپاری او نه تنها سلطانان بلکه افراد زیادی از دین ها و آیین های دیگر نیز حضور داشتند . زیرا مولانا انسانی صلح جو و نیک خواه بود . به نظر او همه ی انسانی های خوب با هر آیین و مسلکی تنها در مسیر خداوند گام برمی دارند و همه ی هستی نشانه ای از بزرگی خداوند است .

مولانا را در کنار پدرش ، بهاء الدین را دفن کردند و علم الدین فقیه یکی از بزرگان قونیه ، تربت مولانا را بنا نهاد که نام آن بنا امروز به قبه ی خضرا معروف است ! [9][9]  

 

 

گیری نتیجه

سرزمین ما ایران از دیرباز مهد تفکرات و تءملات اشرافی بوده است و از این رو در طی قرون و اعصار نام آوای بیشمار در عرصه ی عرفان و تصوف در دامن خود پرورش داده است .

یکی از بزرگان نام آور حضرت مولانا جلال الدین محمد بلخی است که به ملای روم و مولوی رومی آوازه یافته است . مولانا هر چند اصلاً ایرانی خراسانی و مقیم کشور روم بود ، بی شبهه یکی از نوابغ بزرگ عالم بشریت که مانند دیگر نوابغ متعلق به یک قوم و ملت و مملکت و محدود به یک کشور و یک اقلیم نمی شود ، بلکه متعلق به همه دنیا و عموم اهل عالم است .

مثل نوابغ از این جهت مانند گلی است که در یک آب و خاک پرورش می یابد ، اما بوی عطرش در مشام همه جهانیان خوشایند است یا مانند چراغی است که در یک نقطه افروخته می شود اما شعاع نور و پرتو افشانیش به مواضع دور دست می رسد . پیداست که هر قدر سرمایه نور و روشنایی چراغ بیشتر باشد ، دامنه نفوذ و اثر و روشنایی آن وسیعتر و گسترده تر خواهد بود .

باری مولانا ، جلال الیدن و مثنوی شریف وی متعلق به عموم ملل و اقوام بشری است و لیکن با وجود این حال باز این افتخار برای ایران و سرزمین شعر و ادب فارسی جای خود باقی و محفوظ است که نابغه ای بی همتا و صاحب چنان اثری گرانبها که به حق و انصاف تأنی کتب و متوله انبیاء شمرده شده است .

آری درست است ، ما این افتخار را داریم که مولوی هموطن و همزبان ما بوده و اصل و نژادش در کشور ما ریشه داشته است . و لیکن ما نباید تنها به همین عنوان بسنده و در خودستایی بازنامه کنیم و خود بیاییم که مولوی ما ظهور کرده و به زبان ما سخن گفته است بلکه در استحقاق این مباهات به عقیده من رعایت شرایط دیگر نیز لازم است .

 

 

منابع:

1-رضایی پور ، علیمراد ، رضایی پور ، آرزو-انتشارات عقیل – زندگینامه شاعران ایران .

2-رضوی بهاباری ، سید علی – انتشارات پیام کرمان صفحه 129-126 – زندگینامه شاعران بزرگ ایران .

3-بلخی – مولانا جلال الدین ، عرب ، ابوالفتح – شرحی بر وصیت نامه مولانا – انتشارات نسل نو اندیش .

4-زرین کوب ، عبدالحسین ، با کاروان حله .

5-زرین کوب ، عبدالحسین ، پله پله تا ملاقات خدا .

6-استاد فروزانفر ، بدیع الزمان ، کلیات مثنوی معنوی – انتشارات جاوید – حواشی و تألیفات از م درویش .

7-مولانا ، جلال الدین محمد ، درس مثنوی – انتشارات زوار – به تصحیح و توضیحات دکتر محمد استعلامی .




[1][1] شرحی بر وصیت نامه مولانا جلال الدین محمد بلخی – ابوالفتح عرب – انتشارات نسل نواندیش – صفحه 121

[2][2] زندگینامه شاعران بزرگ ایران – سید علی رضوی بهابادی – انتشارات پیام کرمان – صفحه 121

[3][3] زندگینامه شاعران ایران – علیمراد رضایی پور و آرزو رضایی پور – انتشارات عقیل – صفحه 89

[4][4] شرحی بر وصیت نامه مولانا جلال الدین محمد بلخی – ابوالفتح عرب – انتشارات نسل نواندیش – صفحه 28-27

[5][5] همان منابع – صفحه 28

[6][6] همان منابع – صفحه 28

[7][7] همان منابه – صفحه 29

[8][8] همان منابع – صفحه 30-29

[9][9] زرین کوب – عبدالحسین – با کاروان حله – صفحه 270